|
من و تو ما بودیم! همراه و همنگاه همبغض و هم صدا همپا و پا به راه... تو اما دلت با من نبود! گفتم این سیب سرخ را می چینم تا کودکان بهانه گیر فردا نگویند که ((آدم))ی در میان این همه آدمی نبود ودر تقسیم آن همه علاقه ((رفتن)) سهم ساده ی تو شد و ((ماندن))سهم دشوار دست های تنهایی من. امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار، نه بهانه ای از نمناکی کاغذ، راضی به رضای همین زندگی و چشم به راه طنین باران، در خوابهایم بیدار می شوم در بیداریم می میرم. یک پا به راه رویا ویک پا به بن بست بیداری. خوابگرد و گریه نشین.همین! برگرد و دستم را بگیر! می خواهم یه جایی بنویسم: آبی ترین آبی دنیا، همین آسمان خاکستری خانه ی من است! + نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 11:29 توسط الی |
|