|
اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد خبرم کن بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گریه کنم...!
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386 20:21 توسط الی |
یک همیشه یک است شاید در تمام عمرش نتواند چیزی یش از یک باشد اما بعضی وقت ها می تواند دنیایی باشد یک نگاه یک نوشته یک دوست...! + نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386 20:8 توسط الی |
یاد گرفتم عشق با تمام عظمتش 2-3 ماه دوام نداره یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یاد گرفتم که در عشق هیچ کس به اندازه ی خودت وفادارتر نیست یاد گرفتم همونقدر که محبت کنی همونقدر ارزشت کم میشه + نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386 20:1 توسط الی |
سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه... کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته.. زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته مجبورم بنویسم...این جا برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم... فقط بخاطر اینکه خفه نشم سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه... کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته.. زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته مجبورم بنویسم...این جا برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم... فقط بخاطر اینکه خفه نشم... + نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386 19:58 توسط الی |
زندگی کوتاهتر از آنست که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آن هستند که بشکنند... + نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386 18:7 توسط الی |
به دنبال تو چون به یاد تو می افتم دیده ام از اشک تر میشه شادی از من می گریزه گریه هم بی اثر می شه وقتی این شعر رو می خونم همش تو در برابرمی می دو نم نو هم می دونی که امید آخرمی وقتی چلچله ها می یان از سفر های دورادور از تو می پرسم چوهر یک چون ز تو هیچ خبری نیست ساز من بی آهنگ می شه می نویسم که بدانی دلم برایت تنگ می شه با چنین تنهایی و درد شب می شه دنیای پر شیب به خودم می گم که ای کاش چشمونم تو رو نمی دید
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386 17:23 توسط الی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 20:38 توسط الی |
خدایا بد روزگاریه.....روزا روز نامردیه + نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 20:36 توسط الی |
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم + نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 20:28 توسط الی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 20:22 توسط الی |
همیشه به انتهای گریه که می رسم صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم! صدای غروب غزال ها! صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن...! آرام تر که می شوم شعری از دفاتر دریا می خوانم و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق خیره می شوم در برودت این همه حیرت کجا مانده ای آخر! + نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 20:21 توسط الی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 20:14 توسط الی |
التماست نمی کنم! تنها مینویسم:بیا بیا و امشب را بی گریه کنارم باش + نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 19:57 توسط الی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 19:56 توسط الی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 19:45 توسط الی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 19:40 توسط الی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 19:39 توسط الی |
روزهای تنهايی ... تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ + نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386 15:32 توسط الی |
کسی ما را نمی جوید کسی ما را نمی پرسد. کسی تنها يی ما را نمی گريد. دلم در حسرت يک دست. دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است. کدامين يار ما را می برد. تا انتهای باغ بارانی. کدامين اشنا ايا به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را. واما با توام ای انکه بی من مثل من تنهای تنهايی تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی ايی. نگاهت. التيام دستهايت را دريغ از ما نمی کردی. من امشب از تمام خاطراتم . با تو خواهم گفت. من امشب با تمام. کودکی هايم برايت اشک. خواهم ريخت من امشب دفتر تقويم عمرم را به دست عاصی دريای نا ارام خواهم داد همان دريا که می گفتی. تو را در من تجلی می کند. ای دوست. همان دريا که بغض شکوه ها يم. در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت. واما با تو ام . ای انکه بی من مثل من تنهای تنهايی کدامين يار ما را می برد تا انتهای باغ با رانی...
+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386 15:22 توسط الی |
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن
اگر كسي را دوست داري خردش نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن اگر خداحافظی در راه است سلام نکن دفتری که بسته شد دیگه بازش نکن قلبی که شکست دیگه نازش نکن + نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386 15:16 توسط الی |
رفتی ..... رفتي زود زود ولي خاطره هات هنوز بجاست نمي تونستي بموني مهربون چرا صدات توي فضا هنوز رهاست ؟! بوي عطر تو گرفته خلوت تنهاييام نمي خواستي پا به پام بياي ولي ردپا هات تو كوچه هاست باز امشب دفتر شعرمو من ورق زدم به ياد تو نديدم جز حادثه ، جز خاطره گفتم خدايا درد ما چه بي دواست گوش بده نواي گيتارو ببين داد مي زنه با زبون بي زبوني مي گه : تنهايي و بي كسي بزرگترين بلاست نمي دونم كه الان كجا نشستي ، با كي هستي، خوشحالي يا ناراحت ولي باز دوستت دارم كم يا زياد نمي دونم آخه مرام ما وفاست + نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386 17:49 توسط الی |
امان از حرمت علاقه...مدت درازیست که مرا اسیر خود کرده...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 19:39 توسط الی |
تو رفتی... تو می رفتی و من با ناتوانی گریه می کردم
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 19:23 توسط الی |
انتظار بیهوده هنوز چند دقيقه تا نيامدنت مانده!
بهتر است چرتي بزنم، وقتي بيايي آنقدر حرف براي نگفتن داريم...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 19:3 توسط الی |
دیدار "چیزی نیست، دو سه خط ساده..." دست و دلم به کار کلمات نمی رود این روزها. ماهی قرمز کوچکم هم که امروز صبح مرد! راستی! آمده بودم به خوابت دیشب. برای عید دیدنی. نبودی انگار...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 18:59 توسط الی |
احمق! ما چقدر ساده بودیم، که از احتمالِ قریب به یقین ِچیزی شبیه باران و لکنت بی امان گریه می ترسیدیم... ما چقدر ساده بودیم، که عمری، حسرت تمام نگاه های خیس را بر دل این آینه های بی ریا... چقدر ساده بودیم ما...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 18:51 توسط الی |
انتها... از آن همه خاطره ی دیروز، تنها همین تصور ِ شکننده یِ گلهایِ کاغذیِ لایِ کتاب برایم مانده...
* پایان این قصه، تمام کلاغ ها به خانه هایشان خواهند رسید! باور کن... این بار قصه را خودم تمام خواهم کرد...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 18:44 توسط الی |
غریبه
خوش باورانه سبزه گره می زنم... و به دنبال دو سه کلمه حرف آشنا، ساده لوحانه لابه لای همین دروغ های سیزده و احتمال های ناممکن، ثانیه های بی حوصلگی را رَج می زنم...
به یادم می آوری غریبه؟!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 18:40 توسط الی |
سکوت... آن روز گفته بودم: "به پاس حرمت آنان که حقیقت را در نگاهم می جویند، لب به سکوت می گشایم..." و تو خندیده بودی فقط... و من چقدر پیش خودم ذوق کرده بودم که می فهمی مرا ... ..... ..... کاش می دانستم، تو الفبای سکوت را نمی دانی... کاش گفته بودی همان روز...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 18:35 توسط الی |
میشه زنده بود! گاهی یه دوست خوب (خیلی خوب) می تونه همه ی لحظه های دلتنگیت رو کنارت باشه حتی اگه از تو دور باشه دوستی که وقتی می بینه حوصله نداری گیر نده . که چی شده ؟ میشه بگی؟ دوستی که منتظر می مونه تا خودم بگم چمه اگر هم نگفتم هر روز تکرار نکنه که چت شده بود؟ دوستی که درکم می کنه اما نصیحت نمی کنه دوستی که ظرفیت شوخی داره و ظرفیت خیلی چیزای دیگه رو بدون هیچ توقعی می تونی راحت غرررررررررررررررررر بزنی اما اون غر نزنه مهم نیست پیشته یا نه . مهم اینه که به یادته بدم میاد از اینکه وقتی ناراحتم همش در گوشم یکی بگه چته ؟ چی شده؟ بگو . می دونم نهایته خودخواهیه اما اخلاقمه کاریش نمیشه کرد
+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386 17:10 توسط الی |
|