از خط کشی خیابان بگذر... دقت کن! این آخرین قرار میان نگاه من و نیاز توست!
هر سال خدا ده روز مانده به شروع تابستان (همان بیست و یکمین روز آخرین ماه بهار را میگویم!) سی دقیقه که از ساعت نه شب گذشت، به پارک پرت کنار بزرگراه می آیم باران که سهل است آجرهم اگراز ابرها ببارد آنجا خواهم ماند نشانی که نا آشنا نیست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:21 توسط الی |
من یه خورده درگیر درس هام هستم واسه همین نمی تونم زیاد آپ کنم. شرمنده!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:25 توسط الی |
تولدددددددددددددد وبلاگمه!
وبلاگم یک ساله شد!!!! به افتخارش کف مرررررررررررتب!!!!!!!!!![]()
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:9 توسط الی |
چرا وبلاگ من حذفففففففففففففففففف شده؟؟؟؟؟؟؟:(
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 17:51 توسط الی |
عجب آشفته بازاریست این دل
عجب بیهوده تکراریست این دل
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:48 توسط الی |
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:18 توسط الی |
سلام ای طلوع سحر گاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته تو را می سپارم به دامان دریا تورا می سپارم به رویا فردا به شب می سپارم تا نسوزد به دل می سپارم تا نمیرد عزیز دلم ،آروزی بهترین ها رو برات دارم. چه کنیم که روزگار با ما نساخت پس ما باید باهاش بسازیم. چه باید مسخره ای! لعنت به این دنیای مسخره... گلم،امیدوارم دست کسی تو دستت باشه که لیاقتت رو داشته باشه و خوشبخت بشی.این بالاترین آرزومه برای توُ همینطور که تو این آرزو رو برام داشتی. خداحافظ سنگ صبورم... 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:59 توسط الی |
شب رو دوست دارم بی نهایت
چون کسی تو خیابون نیست که با نگاهش آزارت بده.آشنایی نیست تا اشکاتو تو دل تاریکی ببینه.قدمات تو تاریکی
با تنهایی می رقصه و آواز تاریکی رو سر میده. شب رو دوست دارم چون سیاست بالاتر از مشکی رنگی
نیست. شب رو دوست دارم چون آدما
تو آلونکاشون زندگی می کنند و خبری از بچه ها و زن های خیابونی نیست. شب رو دوست دارم چون بی
پروا آهنگ حقیقت رو میگه.اما روز با خورشیدش بی رنگش میکنه. شب رو دوست دارم خیلی. چون
تنها اون وقته که آدما با غریبه ای هم بالین نمی شن و با جفتشون هم نفس میشن و
عشقبازی می
کنند. شب زیباست قدم بزن و بوسه
زن بر ماه که تنها با شب رفیقه. اینا حرفای یه آدمیه که تو داری میخونی اگه شبرو
باشی ، می فهمیش و تنفروشی خیابون واست مرگه وگرنه برو با روز کم رنگ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:13 توسط الی |
من و تو ما بودیم! همراه و همنگاه همبغض و هم صدا همپا و پا به راه... تو اما دلت با من نبود! گفتم این سیب سرخ را می چینم تا کودکان بهانه گیر فردا نگویند که ((آدم))ی در میان این همه آدمی نبود ودر تقسیم آن همه علاقه ((رفتن)) سهم ساده ی تو شد و ((ماندن))سهم دشوار دست های تنهایی من. امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار، نه بهانه ای از نمناکی کاغذ، راضی به رضای همین زندگی و چشم به راه طنین باران، در خوابهایم بیدار می شوم در بیداریم می میرم. یک پا به راه رویا ویک پا به بن بست بیداری. خوابگرد و گریه نشین.همین! برگرد و دستم را بگیر! می خواهم یه جایی بنویسم: آبی ترین آبی دنیا، همین آسمان خاکستری خانه ی من است!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:29 توسط الی |
خدایا ... دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت.......
چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ...
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...
اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
نه شاد بودن واسه داشته ها ...
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:24 توسط الی |
سلام می کنم، به چالهای مهربان گونه ی تو! به نامه های نرسیده به بالش نمناک به نی زنی تنها به همین سر به هوایی ساده! به بی صبری به بغض به باران به چرا های بی جواب کودکی به گلدانی که خواب گل همیشه بهار را می بیند! به بیم باز نیامدن نگاه تو...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:27 توسط الی |
گفتم کبوتر بوسه! گفتی پر! گفتم گنجشک آن همه آسودگی! گفتی پر! گفتم پروانه پرسه های بی پایان! گفتی پر! گفتم التماس علاقه بیتابی ترانه بیداری بی حساب! نگاهم کردی نه انگشتت از زمین زندگی ام بلند شد نه واژه ((پر!)) از بام لبان تو پر کشید! از شنزار انتظار من بجوشد! بدون تو کسی در جواب گفته های من(( پر)) نمی گوید! تکرار آن بازی بدون دست و صدای تو ممکن نیست! پ ن: دیروز تولدم بود(8/7/86).میگماااا تولدم مبارک!!!
سکوت کردی که چشمه شبنم
عاشقم کردی!همبازی ناماندگار این همه گریه!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 15:55 توسط الی |
به خودم چرا اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم! می دانم برنمی گردی می دانم که چشمم به راه خنده های تو خشکیده خواهد شد می دانم که در تابوت همین ترانه ها خواهم خشکید می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است اما هنوز زنده ام! پ ن1: راستی تولد ف.....د!!هووووووووووررررررااااااااااااا عزیز دلم تولدت مبارک پ ن2: برای سوء استفاده ی بعضیا نمی تونم اسم کامل بگم!شرمنده!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:10 توسط الی |
شبیه افسانه ها شده ای
دیگرهمه تو را می شناسند
تو هم مرا از پیراهن روشن آن سالها بشناس
چه خطوط تاری
که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست
چه رشته های سیاهی
که انتظار آمدنت سفید شد
چه زخم هایی که... بگذریم!
بگذریم!بانو!
مرا از آستین خیس همان پیراهن آشنا بشناس
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:39 توسط الی |
می خواستم جور دیگری برایت بنویسم! میخواستم طوری بنویسم که برگردی! باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت! باید دهان هر کسی را که گفت (( دوری و دوستی)) گل گرفت! باید به کودکان دبستان ستاره گفت: جواب یک و یک همیشه دو نمی شود! معنای یکی شدن! نیمه ی سفر کرده! آخر چرا پیدایم نمی کنی؟.jpg)
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:59 توسط الی |
حرف بزن! درسکوت سردم میشه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:13 توسط الی |
به چه می خندی!؟
یادت باشه که همیشه
همین قلب بی قرار
جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد
تو بخند!
تمام ترانه ها فدای یک تبسمت!
خاتون!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:23 توسط الی |
رهایم کردی و رهایت نکردم! گفتم حرف دل یکیست هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی کنار کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند! چشم هایم را برای پوزخند این و آن بستم وچهرهی تو را دیدم! گوش هایم را بر زخم زبان این و آن بستم و صدای تو را شنیدم! دلم روشن بود که یک روز از زوایای گریه ظهور می کنی حالا هم از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم! فقط کمی نگران می شوم! می ترسم روزی در آینده تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند وتو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشی! تنها از همین می ترسم!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:37 توسط الی |
یه خبر توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ
بلاخره طلسم شکست! من دانشگاه قبول شدممممممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!
هوووووووووووووووووووووورررررررررررررااااااااااااا
اونم کجااااااااااااا؟! تهران دم خونموننننننننننننننننننننننننننن!حسابداری مالی
واییییییییییییییییییییییییییییی در پوست خودم نمیگنجم! خداجونم دمت گرمممممممممممم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14:15 توسط الی |
((فعلا حس و حال وبلاگ نویسی رو ندارم))
اینو الان تو یه وبلاگه دیگه خوندم یه جورایی رو منم تاثیر گذاشت!! پس منم به اتفاق می گم: (( فعلا حس و حال وبلاگ نویسی ندارم!)) ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:14 توسط الی |